تبلیغات
بگذار حرف بزنم...
به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد

خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی ...

شنبه 19 آذر 1390 03:38 ب.ظ

نویسنده : ماهدخت . . .
شکسپیر میگه: خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی ...
خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشدخیانت تنها این نیست
 که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ...
خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد...
 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

به متن زیر دقت کنید و اگر تونستید فقط برای یک نفر بفرستید...

جمعه 31 مرداد 1393 12:57 ب.ظ

نویسنده : ماهدخت . . .
یه پیام برام اومده:
دوستان عزیز سلام
یه خبر و بعدش یه درخواست ،
حركتى جهانی براى شفاى زمین و صلح و آرامش آغاز شده ، و حدود دو هفته است  در سرتاسر زمین در حال انجام شدنه، اسم این جریان "سونامی عشق" است . و از تمام مردم زمین خواسته شده هر روز سر ساعت ٩ شب به وقت محلی خودشون ، چه در حالت دعا ، چه  مدیتیشن ، چه ریكی ، و یا هر روشی، دست كم ٥ دقیقه ، تا نیم ساعت ، متمركز روى عشق براى همه ی زمین باشند ، همه ی زمین و موجوداتش، و اینكه خواسته شده سر ساعت ٩ به وقت محلى ، به این دلیل است كه این موج دور تا دور زمین در حركت باشد و خیلی تاكید شده كه ، مردم آسیا به دلیل انرژى منفی ای كه در خاور میانه و آسیاى مركزی است ، به خاطر جنگها و بقیه ی جریانها ، به این حركت كمك كنند .
Heal the world make it a  better place for you and me and the entire univerce



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 31 مرداد 1393 12:58 ب.ظ

دقواژه های خبرنگاری - محمد رضا شکراللهی... به مناسبت روز خبر نگار..

یکشنبه 19 مرداد 1393 11:15 ب.ظ

نویسنده : ماهدخت . . .

اصفهان- ایرنا- خط خطی هایم تنها برای تخلیه دقواژه های محبس وجودم نیست.

  میل رازگون نوشتن خبرنگار، تنها بخاطر ترواش بغضهای فروخورده یا حتی رنگین کردن سفره درویشی اش نیست. او عاشقانه، دلباخته سینه چاک این حرفه است. من نیز حرفه ام را دوست دارم و مغرورانه سر به آستان پاکش می سایم و بی هیچ نخوتی، سزوارانه بر آن می بالم.

در سفره این شغل شریف از نان چرب خبری نیست، درآمدش، درست به اندازه نمردن است،ˈپشتیˈ راحتی اش، قوز پینه بسته یک عمر انحنای قامتی است که روی تلنبار کاغذها ˈتاˈ شده، برد سوی چشمانش شاید به دوری تراوشات خیالش در خط سفید کاغذش هم نرسد.

که می داند شاید حتی در گستره اقلیم عشق هم هرگز به کسی دل نبندد تا سکه سلطنت کسی غیر از ˈقلمˈ را برای حکمرانی وجودش ضرب نکند.

غلاف شمشیر حرفهایش، لوح خونفام دلی است که لبریز از فوران حرفهای مگوست.

حیات خلوت فکرش از رنگاب هر منصب و مقامی جارو شده، او اصلاˈ نیازی به قدرت ندارد، چون قدرت قلمش، بغایت او را بس است.

در برابر زیور مشتهیات دنیا و زندگی، زکام است، باغستان زندگی اش برهوت میوه های فرصت طلبی و جاه خواهی است.

ضمیر اول شخص در قاموسش جایی ندارد. دیگر اصلا جایی برای پز دادنش نمانده، چون هر روز از دهل پز دیگران، گوشش کر است.

خودنویسش برای دیگران می نویسد، کارنامه نام و نان او، پر از مهر رفوزگی است.

مچاله و کیسه بوکس دفاع از تظلم خواهی مردمی است که همواره فریادرسان صادق را می جویند.

جغرافیای بزرگ شخصیتش به پتک هواهای شوم یا امیال مذموم ترک نمی خورد اما شیشه ترد احساسش به تلنگر شبنم غلطان گونه ی مظلومی، در چشم برهم زدنی ، می شکند.

اثاث البیتش، کالای اندیشه هایی است که حریصانه آنها را به جای کالاهای لوکس و رنگ و وارنگ در خانه اش چیده و همیشه، دلش به داشتن آنها خوش است.

معمولا از حقوق سر برجش خبری نیست، پاداش میلیاردی پیشکشش.

اگر از خیلی از نیازهای معمول زندگیش بگذرد،- ای- شاید به هزار زحمت دخلش به خرجش برسد.

از روی عادت، وجب اندازه هایش تعداد کلمات تیتر یا طول و عرض روزنامه است و برخلاف زراندوزان و ارباب زادگان، با اعداد نجومی، سروکار ندارد.

خوب می داند که هرچند هم که لایق باشد، هیچ نشان و مدالی بر سینه یا شانه اش نخواهند نشاند، حتی بر خلاف دیگران، تا خون نداد، روزش را به نامش نکردند(مرادم شهادت مظلومانه محمود صارمی در مزار شریف افغانستان است که سنگ بنای روز خبرنگار شد).

او هر روز باید از دیگران خبر بدهد تااینکه بالاخره یک روز، خبرش را برای خانواده اش ببرند.

همه می دانند بالای چشمش، ابرو است و او خوراک حریصانه و همیشگی جشن و عزای دیگران است.

باور کنید خبرنگار اصلا در هفت آسمان هم یک ستاره ندارد. آنان، مردان و زنان گمنامی اند که به بهای ادای رسالتی آسمانی، آرزوهای زمینی را تا ابد خدا، بر خود حرام کرده اند.

خبرنگار خوب می داند که باید از دکان آرزو بگذرد تا به کنز آبرو برسد.

او در بازار مکاره تثلیث زراندوزان، زورگویان، مزوران و آوردگاه پیکار با لابی بازان، تنعم طلبان، رانت خواران، گرگهای درنده خوی مافیایی، طشت رسوایی آنان را بی محابا از بام به زیر می افکند و بی هیچ منتی، فدای حق مظلومان نجیب و سربزیر و بی کس می شود و شرف دادخواهی را به ننگ ژاژخواهی نمی فروشد.

خبرنگار می داند شاید دست خدا از آستین او بیرون آمده به، همین دلایل و هزار و یک دلیل گفته و ناگفته، چنین کسی همواره و همه جا در شان ملت نجیب ایران است و من گذشته از فواره خواهش وجود خودم، بخاطر دفاع از حق و حقوق ملت سترگم نیز حرفه ام را دوست دارم و سرفرازانه به آن می بالم.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 19 مرداد 1393 11:35 ب.ظ

کسانی که به دنبال آگاهی از اخبار انسانی و نوع دوستانه هستند لطفا به آدرس های زیر سر بزنند.. از یاد نبریم وگرنه روزی از یاد خواهیم رفت..!!!

دوشنبه 6 مرداد 1393 06:25 ب.ظ

نویسنده : ماهدخت . . .


بازیکنان تیم ملی فوتبال الجزائر 100هزار دلار به کودکان غزه اهداء کردند


آمده‌ام تا صدای اعتراضم به گوش سازمان ملل برسد.."مریلا زارعی "

اشعار شاعر انگلیسی برای کودکان غزه





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 6 مرداد 1393 06:35 ب.ظ

بازیگران سینمای ایران نامه ای زیبا و انسان دوستانه برای مردم غزه/فلسطین نوشتند

دوشنبه 6 مرداد 1393 06:18 ب.ظ

نویسنده : ماهدخت . . .
سینماگران پیشکسوت به همراه برخی از فیلمسازان جوان سینمای ایران ضمن همدردی با مردم مظلوم غزه در بیانیه‌ای اعلام کردند روز شنبه یازدهم مردادماه برای اهدای خون در محل انجمن سینمای جوانان ایران حاضر می شوند .



به گزارش افکارنیوز، سینماگران پیشکسوت و برخی از فیلمسازان جوان سینمای ایران به همراه اعضای دفاتر ۵۹ گانه انجمن سینمای جوانان که متشكل از فیلمسازان و عكاسان در سراسر كشور هستند در اقدامی هماهنگ روز شنبه یازدهم مردادماه ضمن دعوت از مردم با حضور در مراكز انتقال خون به كودكان غزه خون اهدا خواهند كرد.



به این ترتیب روز شنبه مورخ یازدهم مردادماه هنرمندان سینمای ایران با حضور در محل انجمن سینمای جوانان ایران – دفتر تهران، واقع در خیابان استاد نجات الهی (ویلا) و با حضور رسانه های گروهی، خون خود را برای ارسال به غزه اهدا خواهند کرد. از همین رو تعداد کثیری از سینماگران برجسته ایران نیز ضمن اعلام حمایت از این اقدام خداپسندانه و انساندوستانه به این کمپین پیوسته اند.



در همین راستا عكاسان و سینماگران نامه‌ای به كودكان غزه نوشته‌اند كه متن این نامه چنین است:

به نام خدایی كه به نام زیتون سوگند خورد

نامه‌ای به كودكان فلسطین
سلام اهالی غزه
كودكان
نوزادان
مادران پا به زا
پدربزرگ ها
مادر بزرگ ها
راستی هنوز درختان زیتونی كه كاشته اید، سایه گُستر هستند؟
می توان هنوز از آن ها زیتون چید برای سفره ی افطار؟
شنیده ایم چند روز است برسرتان باران می بارد!
نمی دانیم اما چرا این باران سیل نمی شود وشما را به نیل – این بانوی گیس آبی ما نمی رساند
نمی دانیم باران كه ببارد، چرا خانه های تان ویران می شود؟
باران كه ببارد، كودكان تكه تكه نمی شوند؛ می شوند؟
باران كه سینه نمی دَرَد؛ می دَرَد سینه ها را؟
باران كه جمجمه متلاشی نمی كند؛ متلاشی می كند جمجمه ها را؟
باران كه ببارد، سیل می شود..
سیلی كه درغزه به راه افتاده است چرا خون است؟
باران كه ببارد، رَعَد وبرق می شود، ابرها به هم می سایند، صدا مهیب می شود، اما ویران نمی كند؛ می كند؟
باران كه ببارد ریشه های زیتون جانی دوباره می گیرند
باران كه ببارد زمینِ خشک سبز می شود
بارانی كه الان برسرتان می بارد، چرا درختان زیتون را می سوزاند؟
بارانی كه می بارد چرا زمین را وحشیانه، با هرچه كه درآن و برآن است ویران می كند؟
باران كه ببارد، هواشناسی یک روز قبل اعلام می كند فردا هوا بارانی ست
باران غزه اما چرا بی امان و ناگهان می بارد؟
باران كه ببارد، امان می دهد به كودک عروسک اش را با خود به زیر چتر ببرد
این چه بارانی ست كه عروسک، چتر كودک می شود به گاهِ باران تنیده با او در گور؟
گربه ای دیدم میان آوار غزه می گشت
به تكه های تن كه می رسید جیغ می كشید، مویه می كرد
لب نمی زد به تكه های گوشت
گربه وفا دارد.. می داند این تكه های تن، تكه های تن كودكان غزه است
گربه می دانست این تن های تكه تكه شده
از آنِ كودكانی ست كه غذای نداشته شان را پیشكش می كردند برای او به وقتِ باریدنِ باران

بانوی غزه / فلسطین
بارانی كه برسرت می بارد اگر امان ات داد وتوانستی بچه ات را كول كنی وباخود ببری، كاغذ وقلم یادت نرود
بنویس بانو
باران امان داد بگریزیم
ما خانه نبودیم كه خانه ویران شد
بنویس بانو
تامَردِ خانه سر به جنون نزند به گاهِ دیدن آواره گی خانه و بپندارد
محبوبه اش وپاره ی تن اش در زیر آوار مانده اند
راستی پرسیدی كاغذ را كجا بگذارم تا مَردَم ببیند؟ خانه ای نیست كه سینه ی دیوارش بگذارم كاغذ را
بنویس بانو
می توانی كاغذ را به باد بسپاری
می توانی مثل روزگار قدیم كاغذ را به منقار پرنده ای بسپاری
بانوی غزه / فلسطین
شنیده ایم آن سوی تو
همسایه ات – همان همسایه ای كه از سال ۱۹۴۸ به خانه ات آمد وتو آب وغذایش دادی
همان همسایه ای که در سال ۱۹۴۸ به گریه وزاری افتاد که از کوره های هیتلر گریخته بود
همان همسایه ای كه گفته بود : این خانه ی تو
فلسطین – سرزمین انبیاء ست
همان همسایه ی تو
گفته بود : فلسطین سرزمین وحی است
همان همسایه ی تو
گفته بود : فلسطین اولین قبلگاه مسلمانان است
همان همسایه ی تو
گفته بود : مگر نه این كه مسلمانان شُهره به مهمان نوازی اند؟
همان همسایه ی تو گفته بود : مگر نه این كه هر مسافر ره گم كرده ای اگر سر از خانه ی مسلمانی دربیاورد تا سه روز اطعامش می كنند؟
همان همسایه تو گفته بود : مگر نه این كه تا سه روز جایش می دهند بی آن كه چیزی بپرسند از او؟
بانوی غزه / فلسطین
تو گفته بودی : آری چنین ام من
بانوی غزه / فلسطین
تو گفته بودی : نمی توانم چنین نباشم من
بانوی غزه / فلسطین
شنیده ام آن همسایه ی ۱۹۴۸ آن سوتر مثل یك نمایشنامه، تكه تكه شدن تو را به تماشا نشسته است
بانوی غزه / فلسطین
تو از ۱۹۴۸ كه این مهمان ناخوانده را اطعام كردی
تو را در خاك و با خاك و در زندان و در تبعید و شكنجه و آوار و آواره گی رها كرده است – تا به اكنون – تا به این لحظه..
بانوی غزه / فلسطین
شاعران تو در زندان شعر سرودند
كلمات شاعرانِ تو، گلوله شد نشست برسینه ی همسایه ی بی وفای تو
فرزندان تو درس را رها كردند، اسلحه به دست گرفتند
فرزندان تو می دانستند در سرزمینی كه ندارند، درس به چه می آید؟
بانوی غزه / فلسطین
همان همسایه ی تو امروز صاحبان فراوانی یافته است
همانانی كه همسایه ی تو را از خاك شان راندند، اكنون مدافعِ همسایه ی تو شده اند
وبر سر تو وكودكانت كه آن همسایه را پناه دادی، بارانِ گلوله می ریزند
دشمنانِ دیروزِ همسایه ات، امروز برای او گُنبد آهنی می سازند واورا درتكه تكه كردن تو یاری می دهند
بانوی غزه / فلسطین
ما این سو مانده ایم با دوربین هایی در دست
ما این سو مانده ایم با قلم هایی برآمده
ما این سو مانده ایم حیران
چه باید كرد؟
برای آمدن كنار پیكرت از چه راهی باید آمد؟
تمام راه ها را همسایه ی بی چشم و روی تو به روی ما كه مهمان تو هستیم بسته است
بانوی غزه / فلسطین
ما اندیشیدیم حالا كه برسرت باران گلوله می بارد
حالا كه سیل خون پیكر كودكان تو را غرق خود كرده است
می توانیم با خون خود، زندگی را باری دیگر به كودكان تو باز گردانیم .

سینماگرانی که پای این نامه را امضا کرده اند به شرح زیر است:

احمدرضا درویش، رخشان بنی اعتماد، کامران شیردل، داریوش مهرجویی، کیانوش عیاری، رضا میرکریمی، مجتبی راعی، بهروز افخمی، منوچهر شاهسواری، فرشته طائرپور، منوچهر محمدی، فرهاد توحیدی، همایون اسعدیان، لیلی گلستان، محمدعلی حسین نژاد، بهزاد فراهانی، مهدی هاشمی، گلاب آدینه، مهتاب کرامتی، فرهاد اصلانی، علی مصفا، لیلا حاتمی، علیرضا شجاع نوری، حسن پورشیرازی، مهناز افضلی، آرش آصفی، مژگان حکمت، پرویز پرستویی، حسن فتحی، نغمه ثمینی، رویا نونهالی، حمید نعمت الله، هنگامه قاضیانی ، پانته آ بهرام، نگار اسکندرفر، فرهاد آئیش، مانی حقیقی، رویا تیموریان، مسعود رایگان، فرید فرخنده کیش، فرشته صدرعرفائی ، نیکی کریمی ، ایمان مصطفای، مرجان شیرمحمدی، حبیب باوی ساجد ، غزل شاکری، سید حسن موسوی، آتیلا پسیانی ،حبیب احمدزاده، محمد تهامی نژاد، منوچهر مشیری،جهانگیر میرشکاری، سپیده عبدالوهاب، احسان شیبانی، همایون شجریان، کریم نیکو نظر، پریچهر باقری، سعید راستی فر، امین حیایی، نیلوفر خوش خلق، مونا زندی حقیقی، سامان مقدم، پگاه آهنگرانی، طیبه نیک آزاد، علی حیدری، رضا عامری، باران کوثری، محمد هادی نائیجی، نگار جواهریان، مهناز افشار، سحردولتشاهی ، بهاره رهنما، پیمان قاسم خانی، مهرداد صدیقیان ، شایسته ایرانی، حسین مهکام، مهراوه شریفی نیا، نگار آذربایجانی، بهنام بهزادی، هادی مقدم دوست، دانش اقباشاوی، کاوه سجادی حسینی، ماجد نیسی، محمدرضا فرطوسی، رضا عبیات، محمد عفراوی، فرید دغاغله، حسن قائدی، مهدی طرفی، محمدرضا خالقی زاده، سید حمید موسوی، عارف حاتمی، ضیا حاتمی، مهدی قنواتی، اسماعیل پورنصیری، سامی نیسی، احمد غرباوی، احمد زایری، فاطمه حیدری، مجید عیدان، حبیب علوانی، سید امین سپهریان، محسن ظریفی، امین حیدری، عباس رزیجی، سید مهدی فاخر، حمید دباشی، عدنان غریفی، پرویز جاهد، ثناء نصاری، محمود گُل، مریم سلیمانی والا، سمیه پناهی، جاوید تفضلی، مرتضی مطوری، هاشم حسینی، شاهین باوی، مهدی نادری، علی اللهیاری، حمزه حردانی، پیروز کلانتری و محبوبه هنریان.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 6 مرداد 1393 06:51 ب.ظ

نامه سرگشاده بازیگر اسکاری درباره غزه

دوشنبه 6 مرداد 1393 05:53 ب.ظ

نویسنده : ماهدخت . . .

تاریخ انتشار این خبر: دوشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۳ ساعت ۱۶:۵۳
خاویر باردم بازیگر سرشناس اسپانیایی، با انتشار نامه سرگشاده‌ای کشتار مردم غزه توسط اسراییل را محکوم کرد.

به گزارش مهر به نقل از ناسیونال، او در این نامه نوشته است: من نمی توانم این وحشی‌گری را باور کنم، گذشته وحشتناک خود مردم یهودی هم این مسئله را به طرز بی‌رحمانه‌ای غیرقابل باورتر می‌کند. تنها اتحادهای جغرافیایی-سیاسی، همان ماسک دورویی تجارت – به طور مثال قراردادهای تجارت اسلحه – است که می‌تواند موضع‌گیری شرم‌بار ایالات متحده، اتحادیه اروپا و اسپانیا را در این زمینه توضیح دهد.

وی می افزاید: می‌دانم که درست همان افراد، حقوق شخصی من نسبت به داشتن یک عقیده آزاد را زیر سوال خواهند برد، بنابراین می‌خواهم این نکات را کاملا آشکار کنم:

بله، پسر من در یک بیمارستان یهودی به دنیا آمد چون من دوستان عزیزی اطرافم دارم که یهودی هستند و یهودی بودن به معنی حمایت از این کشتار نیست، درست همانطور که عبری بودن به معنی صهیونیست بودن نیست و فلسطینی بودن هم معنی‌اش این نیست که تروریست یا حماسی هستید. اگر کسی چنین حرفی بزند درست به همان اندازه مضحک خواهد بود که بگوییم آلمانی بودن مرتبط به نازی بودن است.

بله، من در ایالات متحده مشغول کار هستم، جایی که دوستان و آشنایانم این چنین سیاست‌ها و دخالت‌های خشونت‌باری را رد می‌کنند. یکی از آن‌ها همین دیروز پای تلفن به من گفت که یک نفر نمی‌تواند در عین حال که دارد به قتل‌عام کودکان می‌پردازد ادعای دفاع از خود کند. و افراد دیگری هم هستند که من با آنها کاملا آشکارا درباره تفاوت عقیده‌هایمان صحبت می‌کنم. بله،‌ من اروپایی هستم و از جامعه‌ای که می‌گوید با سکوت و شرم موجودش نماینده من است خجالت می‌کشم.

بله، من در اسپانیا زندگی می‌کنم، مالیات‌ام را پرداخت می‌کنم و نمی‌خواهم پولم برای سرمایه‌گذاری در سیاست‌هایی به کار رود که برای حمایت از وحشی‌گری و پشتیبانی از تجارت‌های اسلحه با کشورهای دیگر که از آن‌ها برای کشتن کودکان بی‌گناه استفاده می‌کنند مصرف می‌شود.


بله، من به خاطر بی‌عدالتی و کشتار انسان‌های بی‌گناه شدیدا عصبانی، شرمسار و ضربه‌خورده هستم. آن‌ کودکان بچه‌های ما هستند. این عمل وحشتناک است. امیدوارم که در دل آنانی که به کشتار مشغولند دلسوزی به وجود بیاید و این سم مرگباری که تنها نفرت و خشونت بیشتری را به وجود می‌آورد از میان برود. که آن اسراییلی‌ها و فلسطینی‌هایی که تنها رویای صلح و آرامش و زندگی در کنار هم را در سر می‌پرورانند بتوانند روزی به آرزویشان برسند.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 6 مرداد 1393 06:15 ب.ظ

امروز بسیار متاثر شدم...

جمعه 3 مرداد 1393 02:37 ب.ظ

نویسنده : ماهدخت . . .
نگران نباش خداوند صدای پر درد تو را می شنود



گریه پر درد تو را می بیند



ای کاش آنجا بودم
قلبم دارد می پوسد ای کاش می توانستم با انگشتانم اشک چشمانت را پاک کنم ای کاش می توانستم دنیا را فقط برای آرامش تو نگه دارم...



ای کاش می توانستم کاری کنم که احساس امنیت کنی.. من این زندگی سرشار از لذت و تفریح و خوش گدرانی را نمی خواهم من آرامش تو را می خواهم و با آرامش تو به من خوش می گذرد ، ای کودک تنها و افسرده فلسطینی ، خدای تو بزرگ است و عادل
آن عادل بزرگوار تمام اجر و پاداش های عالم را به تو می دهد و تمام دردها و رنج ها را به دشمن تو...



ای مادر پاک و عزیز من مادر نیستم ولی درد تو را می دانم، می فهمم ، وحشتناک است حتی بک لحظه بجای تو بودن دردناک است تو خیلی بزرگی که می بینی و می کشی و پایدار و با غیرت می مانی و دفاع می کنی... پایدار باش ما هستیم.. اینبار خواب نمی مانم از خواب بر می خیزم و به فریاد دردناکت می رسم...
من را ببخش
توانم قلمم هست و قلمم همه توان من است..
برایت یک کار کوچک با عشقی بزرگ انجام می دهم دیگر خواب نمی مانم... ای مظلوم خدا نترس
خدای من خدای تو هم هست ، خدا در این مصیبت بزرگ با توست غمگین نباش..



ای زیبا تو چه گناهی کردی.. که بجای بازی با همسالانت و خندیدنت از ته دل اینگونه باید با احساس نا امنی و ترس و حس تنفر از دنیایی چنین خشن اشک بریزی...
من را ببخش دیگر خواب نمی مانم..
دیگر خواب نمی مانم برایت کاری می کنم که بخندی و به دنیا اعتماد کنی.. دوباره متولد شوی
در دنیایی بی کینه و پر از احساس امنیت..



زیبا ، همه ی خانم های عالم با ماندن در کنار پنجره و رفتن باد در لابه لای موهایشان زیبا می شوند و دیدنی..
تو اما با روح پریشانت و موهایی افشان و خاکی زیبا می شوی.. دردت آنقدر سنگین است و بزرگ است که باید مردی پیدا شود که یار درد را از روی دوش خمیده ات آزاد کند..
تو تنهایی به ظاهر اما نه در باطن ...
خدا با توست.. خدای عزیز دارد صورتت را نوازش میکند پیشانی ات را می بوسد.. و می گوید بلاخره پایان شب سیه سپیداست... بخند... این ظالمان فقط جسمت را آزار می دهند.. نمی توانند روحت را از بین ببرند تو جاودانه می شوی در فکرها.. در اسطوره ها... تو می مانی و انان از بین می روند.. خدای تو بی نهابت است.. به آن بی نهایت اعتماد و توکل کن...



کاش می توانستم کاری برای نجاتت کنم ، چه کنم؟ زوری ندارم جز اشک و یک قلم صادق.. من برایت هیچ کاری نتوانم کرد.. من را ببخش دیگر خواب نمی مانم.. نمی دانم شاید لایق حق طلبی نبودم.. اما نا امید نمی شوم
نومیدوار اینجا برایت می نویسم که چقدر آزادیت و خوشحالیت و دیدن خنده ات زیباست.. می نویسم که چقدر آرزوی این را دارم که بیایم و بجای نو تیر بخورم... بجای تو برای تو بجنگم..



فریاد بزن ... اگر بدانی چقدر خواب بعضی از انسان ها سنگین است... این کودک معصوم در دستانت چقدر غمگین است.. ای کاش می توانست چون دیگر کودکان سرتاسر جهان آزاد باشد و بخندد و دنیا را جایی نبیند پر از جنگ و پر از آشوب و پر از درد از دست دادن... تو ای کودک بی نام و نشان گناهت چیست که بسوزی؟؟ و من چقدر بی رحمانه خواب ماندم و برای تو بر نخواستم..
من را ببخش.. غافل بودم غفلت کردم.. اما برایت با قلمم می نویسم همه قدرتم همین است.. با عشقی بزرگ کاری کوچک انجام دادن...



آخ خیلی دردناک است .. اشک امانم را بریده است.. بغض در گلویم چنگ می اندازد و چشمانم بی صدا اشکهایم را جاری میسازد..



روح تو جاودانه است.. تو هرگز نمی میری..!!



اشکهایت را می بوسم.. این را بدان هر زخم بر اندام نحیف و بی جانت ، آتشی است بر جان من... قلمم قدرت من است پس برایت می نویسم.. دردهایت را خدا مرهم می گذارد.. غصه نخور روزی تو می خندی و تمام دشمنانت می گریند..



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 3 مرداد 1393 03:18 ب.ظ

...

چهارشنبه 21 خرداد 1393 06:21 ب.ظ

نویسنده : ماهدخت . . .
در این زمانه
آدمها …!
حتی حوصله ندارند
به حرفهای سر زبانی یکدیگر گوش دهند …
چه برسد به اینکه بخواهند
سطر سطر روح ِ تــو را بخوانند …
در واژه نـامـه ی مجـازی ..!





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 21 خرداد 1393 06:24 ب.ظ

هر که سرگیجه دارد فکر می­کند دنیا دور خودش می­چرخد. "ویلیام شکسپیر"

دوشنبه 12 خرداد 1393 12:49 ب.ظ

نویسنده : ماهدخت . . .
ویلیام شکسپیر

اگر غبطه خوردن به عزت و شرافت گناه است پس من مجرم­ترین روح زمینم.  ویلیام شکسپیر


چیزی نداشته باشی؛ چیزی برای از دست دادن نداری. ویلیام شکسپیر

 

ظن و گمان همیشه در کمین ذهن گناه­آلود است. ویلیام شکسپیر

 

جهنم خالی است چون همه دیوها اینجا هستند. ویلیام شکسپیر



اگر توانستی با نگاه به بذرهای زمان بگویی کدام جوانه می­زند و کدام نمی­زند، بعد با من حرف بزن. ویلیام شکسپیر


آه که دروغ چه چهره زیبایی دارد. ویلیام شکسپیر


ای خدا، ای خدا! تا کی اسیر پلیدی [ناشی از] دروغ بمانیم. ویلیام شکسپیر



عشق جوانتر از آن است که بداند وجدان چیست. ویلیام شکسپیر



متشکر از وقتی که گذاشتید در مورد این جملات اگر نظری دارید بنویسید...






دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 12 خرداد 1393 12:59 ب.ظ

بی تو...

جمعه 9 خرداد 1393 11:29 ب.ظ

نویسنده : ماهدخت . . .
بی تو، مهتاب‌ شبی، باز از آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.

در نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:

یادم آمد كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید، تو به من گفتی:
از این عشق حذر كن!
لحظه‌ای چند بر این آب نظر كن،
آب، آیینة عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!

با تو گفتم:‌ حذر از عشق!؟ ندانم!
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!

روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم،

باز گفتم كه : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!

اشكی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت

اشك در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!

یادم آید كه : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه كشیدم.
نگسستم، نرمیدم.

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم


بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!

جایت خالی یار قدیمی
امشبم من بی تو از همان کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم ، خیره بدنبال تو گشتم
شوق دیدار تو اما نیامد به وجودم
نشدم عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم ، گل یاد تو درخشید
عطر صد خاطره پیچید
اما...
یاد تو رنگ می باخت از جام وجودم
یادم آمد آن شب ما باهم ازآن کوچه گذشتیم
خیره در چشمان یکدیگر
در آن سکوت شب دلخواسته گشتیم..
من همه راز جهان ریخته در چشم سیاهم
تو همه محو تماشای نگاهم..
آسمان صاف و شب آرام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ


یادم آید،  به تو گفتم:
از این عشق حذر كن!
لحظه‌ای چند بر این آب نظر كن،
آب، آیینة عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!

با من گفتی:‌ حذر از عشق!؟ ندانم!
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!....
دیدی تونستی؟ دیدی حالا ازدواج کردی؟
خدایاااااااااا



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 9 خرداد 1393 11:40 ب.ظ

داستان کوتاه درد عاشقی

جمعه 26 اردیبهشت 1393 10:44 ب.ظ

نویسنده : ماهدخت . . .


هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دار
و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد , یک بعد از ظهر سرد زمستانی بود
مثل همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش , اجازه نمی داد تا سرش را بلند کند
می فهمید , عمیقا می فهمید که این نگاه با تمام نگاه های قبلی , با همه نگاه های آدم های دیگرفرق می کند
ترسید , از این ترسید که تلاقی نگاهش , این نگاه تازه و داغ را فراری بدهد
همانطور مثل هر روز , طبق یک عادت مداوم تکراری , با چشم هایی رو به پایین , مسیر هر روزه ش را, در امتداد مقصد هر روزه , ادامه داد .
در ذهنش زندگی شبیه آدامس بی مزه ای شده بود که طبق اجبار , فقط باید می جویدش
تکرار , تکرار و تکرار
سنگینی نگاه تا وقتی که در خونه را بست , تعقیبش کرد
پشتش رابه در چسباند و در سکوت آشنای حیاط خانه , به صدای بلند تپیدن قلبش گوش داد
برایش عجیب بود , عجیب و دلچسب
***
از عشق می نوشت و به عشق فکر می کرد
ولی هیچوقت نه عاشق شده بود و نه معشوق
در ذهن خیالپردازش , عشق شبیه به مرد جوانی بود
مرد جوانی با گیسوان مشکی مجعد و پریشان و صورتی دلپذیر و رنگ پریده
پنجره رو به کوچه اتاقش را باز کرد
انتهای کوچه , همان درخت کاج قدیمی , همان دیوار کاه گلی , همان تیر چوبی چراغ برق بود و … دوباره نگاه کرد
تمام آن چیزها بود و یک غریبه
***
مرد غریبه در انتهای کوچه قدم می زد و گهگاه نگاهی به پنجره باز اتاق او می انداخت
صدای قلبش را بلند تر از قبل شنید ,
احساس کرد صدای قلبش با صدای قدم زدنهای مرد گره خورده
پنجره رابست و آرام در حالیکه پشتش به دیوار کشیده می شد روی زمین نشست
زانوانش را در بغل گرفت و به حرارتی که زیر پوستش می دوید , دلسپرد
***
تنهایی بد نیست
تنهایی خوب هم نیست
کتابهای در هم و ریخته و شعر های گفته و ناگفته
خوبیها و بدیه
سرگردانی را دوست نداشت
بیرون برف می بارید و توی اتاق باران
با خودش فکر می کرد : تموم اینا یک اتفاق ساده بود , اتفاق ساده ای که تموم شد .
سعی کرد بخوابد
قطره های اشکش را پاک کرد و تا صبح صدای دلنشین قدم زدنهای مرد غریبه را در ذهنش تکرار کرد .
***
روز بعد , تازه بود
با احساسی تازه و نو , متفاوت از روزهای قبل
صورتش را در آینه مرور کرد و روژ کم رنگ سرخ , به لبهایش مالید
بیرون همه جا سفید بود
انتهای کوچه کمی مکث کرد
با خودش گفت , همینجا بود , همینجا راه می رفت
سرش را پایین انداخت و مسیر هر روزه را در پیش گرفت
زیر لب تکرار می کرد : عشق دروغه , مسخره اس , بی رحمه , داستانه , افسانه اس
***
ایستگاه اتوبوس و شلوغی هر روزه و انتظار .. و گرمای آشنای یک نگاه
قفسه سینه اش تنگ شد
طاقت نیاورد و سرش را بلند کرد
دوقدم آنطرف تر , فقط با دو قدم فاصله , مرد غریبه ایستاده بود
تلاقی دو نگاه کوتاه بود و … کوتاه بود و بلند
بلند .. مثل شب یلد
نگاهش را دزدید
***
نیاز به دوست داشتن ,
نیاز به دوست داشته شدن ,
نیاز به پس زدن پرده های تاریکخانه دل
نیاز به تنها گذاشتن تنهایی ه
و نیاز و نیاز و نیاز
چیزی در درونش خالی شده بود و چیزی جایگزین تمام نداشته هایش
تلاقی یک نگاه و تلاقی تمام احساسات خفته درونی
تمام تفسیرهای عارفانه اش از زندگی و عشق در تلاقی آن نگاه شکل دیگری به خود گرفته بود
می ترسید
می ترسید از اینکه توی اتوبوس کسی صدای تپیدن های قلب فشرده اش را بشنود .
***
مرد غریبه همه جا بود
با نگاه نافذ مشکی و شالگردن قهوه ای اش
و نگاه سنگین تر , و حرارت بیشتر
بعد از ظهر های داغ تابستان را به یادش می آورد در سرمای سخت زمستان
زمستان … تنهایی
سرمای سخت زمستان تنهایی
و بعد از ظهر ها تا غروب
انتهای کوچه بود و صدای قدم زدن های مرد غریبه
و شب .. نگاه عطشناک او بود و رد گام های غریبه بر صفحه سفید برف
***
روزهای تازه و جسارت های تازه تر
و سایه کم رنگ آبی پشت پلک های خمار
و گونه هایی که روز به روز سرخ تر می شد
و چشم هایی که دیگر زمین را , و تکرار را جستجو نمی کرد
چشم هایی که نیازش
نوازش های گرم همان نگاه غریبه .. نه همان نگاه آشنا شده بود
زیر لب تکرار می کرد : - آی عشق .. آی عشق .. آی عشق
***
شکستن فاصله شبیه شکستن شیشه خانه همسایه ای می ماند که نمی دانی تو را می زند یا توپت را با مهربانی پس می دهد
چیزی بیشتر از نگاه می خواست
عشق , همان جوان رنگ پریده با موهای مشکی مجعد توی خواب هایش
جای خودش را به مرد غریبه داده بود
و حالا عشق , مرد غریبه شده بود
با شال گردن قهوهای بلند و موهای جوگندمی آشفته
و سیگاری در دست
دلش پر می زد برای شنیدن صدای عشق
صدای عشقش
مرد غریبه هر روز بود
و هر شب نبود
***
برف می بارید
شدید تر از هر روز
و او , هوای دلش بارانی بود
شدید تر از هر روز
قدم هایش تند بود و نگاهش آهسته
با خودش فکر می کرد , اینهمه آدم برای چه
آدم های مزاحمی که نمی گذاشتند چشمانش , غریبه را پیدا کند
غریبه ای که در دلش , آشنا ترینش بود
سایه چتری از راه رسید و بعد …
- مزاحمتون که نیستم ؟
صدای شکستن شیشه آمد
غریبه در کنارش بود
صدایی گرم و حضوری گرم تر
باور نمی کرد
هر دو زیر یک چتر
هر دو در کنار هم
- نه , اصلا , خیلی هم لطف کردین
قدم به قدم , در سکوت , سکوت !!!….. نه فریاد
آی عشق .. ای عشق … آی عشق , تو چه ساده آدم ها را به هم می رسانی .. و چه سخت
کاش خیابان انتهایی نداشت
بوی عطر غریبه , بوی آشنایی بود , بوی خواب و بیداری
- سردتون که نیست
- نه ... اصل
دو بار گفته بود ” نه اصلا ”
از خودش حجالت می کشید که زبانش را یارایی برای حرف زدن نبود
سردش نبود , داغش بود
حرارت عشق , تن آدم را می سوزاند
غریبه تا ابتدای کوچه آمد
ابتدای کوچه ای که برای او , انتهایش بود
- ممنونم
نگاه در نگاه , کوتاه و کوبنده
- من باید ممنون باشم که اجازه دادید همراهتون باشم
آرامش , احساس آرامش می کرد و اضطراب
آرامش از با هم بودن و اضطراب از از دست دادن
- خدانگهدار
قدم به قدم دور شد
به سوی خانه , غریبه ایستاده بود و دل او هم , ایستاده تر
در را گشود و در لحظه ای کوتاه نگاهش کرد
غریبه چترش را بسته بود
***
بلوغ تازه , پژمردن جوانه های پیچک تنهایی
تب , شب های بلند و خیال پردازیهای بلند تر
” اون منو دوست داره .. خدای من .. چقدر متین و موقر بود … ”
از این شانه به آن شانه .. تا صبح .. تا دیدار دوباره
***
خیابان های شلوغ , دست ها ی در جیب و سرهای در گریبان
هر کسی دلمشغولی های خودش را دارد
و انتظار , چشم های بی تاب و دل بی تاب تر
” پس اون کجاست ”
پرده به پرده آدم های بیگانه و تاریک و دریغ از نور , دریغ از آشنای غریبه
” نکنه مریض شده .. نکنه … ”
اضطراب و دلهره , سرگیجه و خفقان
عادت نیست , عشق آدم را اینگونه می کند
هیچکس شبیه او هم نبود , حتی از پشت سر
” کاش دیروز باهاش حرف می زدم , لعنت به من , نکنه از من رنجیده … ”
اشک و باران , گریه و سکوت
واژه عمق احساس را بیان نمی کند
واژه .. هیچ کاری از دستش بر نمی آید .
***
انتهای کوچه ساکت
پنجره باز
هق هق های نیمه شب
و روزهای برفی
روزهای برفی بدون چتر
” امروز حتما میاد ”
و امروز های بدون آمدن
***
بدست آوردن سخت است , از دست دادن کشنده , انتظار عذاب آور
غریبه , نه آمده بود , نه رفته بود
روزها گذشت , و هفته ها و .. ماه ه
بغض بسته , پنجه های قطور تنهایی بر گردن ظریفش گره خورده بود
نه خواب , نه بیداری
دیوانگی , جنون … شاید برای هیچ
” اون منو دوست داشت … شایدم … ”
علامت سئوال , علامت عشق , علامت ترید
پنجره همیشه باز .. و انتهای کوچه همیشه ساکت … همیشه خلوت
آدم تا چیزی را ندارد , ندارد
غم نمی خورد
تا عشق را تجربه نکند , عاشقی را مسخره می پندارد
و وای از آن روزیکه عاشق شود
***
پیچک زرد و چسبناک تنهایی در زیر پوستش جولان می داد
و غریبه , انگار برای همیشه , نیامده , رفته بود
مثل سرخی گونه هایش , برق چشمان درشتش و طراوتش و شادابی اش
نگاهش از پنجره به شکوفه های درخت گیلاس همسایه ماسید
اگر او بود …
اما .. او … شش ماه بود که نبود
گاهی وقت ها , امید هم , نا امید می شود
زیر لب زمزمه کرد : ” عشق دروغه , مسخره اس , بی رحمه , داستانه , افسانه اس
از به هیچ به پوچ رسیدن
تجربه کردن درد دارد
درد عاشقی
و تمام اینها را هیچ کس نفهمید
دلی برای همیشه شکست و صدایش در شلوغی و همهمه آدم ها , نه … آدمک ها .. گم شد .
***
صدای در , و پستچی
- این بسته مال شماست
صدای تپیدن دلش را شنید , مثل آن روزها , محکم و متفاوت
درون بسته یک کتاب بود
” داستان های کوتاهی از عشق ”
پشت جلد , عکس همان غریبه بود , با همان نگاه ,
قلبش بی محابا می زد , و نفس هایش تند و از هم گسیخته
روی صفحه اول با خودکار آبی نوشته شده بود
” دوست عزیز , داستان سیزهم این کتاب را با الهام از ارتباط کوتاهمان نوشته ام , امیدوارم برداشت های شخصی ام از احساساتت که مطئنم اینگونه نبوده است ببخشی , به هر حال این نوشته یک داستان بیشتر نیست , شاد باشی و عاشق ”
احساس سرگیجه و تهوع
” ارتباط کوتاهمان !!! ”
انگشتانش ناخودآگاه و مضطرب کتاب را جستجو می کرد ,
داستان سیزدهم :
(( درد عاشقی ))
هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دارد
و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد …
…………………………………..
…………………………
……………….
…….
….***
آهسته لغزید
سایش پشت بر دیوار
سقوط
و دیگر هیچ …..




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

هلن کلر...

پنجشنبه 14 دی 1391 08:15 ب.ظ

نویسنده : ماهدخت . . .

هلن کلر در وصف و گرامیداشت یاد آموزگار خود چنین سروده است
به ژرفای نومیدی رسیده بودم و تاریکی، چتر خود 
بر همه چیز کشیده بود که عشق از راه رسید و 
روح مرا رهایی بخشید 
فرسوده بودم و خود را به دیوار زندانم می کوبیدم 
حیاتم تهی از گذشته و عاری از آینده بود و مرگ، 
موهبتی بود که مشتاقانه خواهانش بودم 
اما کلامی کوچک از انگشتان دیگری ریسمانی شد 
در دستانم، به آن ورطه ی پوچی پیوند خورد و قلبم با شور زندگی شعله ور شد 
معنای تاریکی را نمی دانم، اما آموختم که چگونه بر آن غلبه کنم




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 14 دی 1391 08:16 ب.ظ

زلال که باشی... آسمان در تو پیداست !!

چهارشنبه 24 آبان 1391 08:33 ب.ظ

نویسنده : ماهدخت . . .

پرسیدم

چطور ، بهتر زندگی کنم ؟

با کمی مکث جواب داد :

گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

و بدون ترس برای آینده آماده شو .

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .

شک هایت را باور نکن ،

وهیچگاه به باورهایت شک نکن .

زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی .

پرسیدم ،

آخر …. ،

و او بدون اینکه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

مهم این نیست که قشنگ باشی،

قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .

کوچک باش و عاشق … که عشق ، خود میداند آئین بزرگ کردنت را ..

بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..

داشتم به سخنانش فکر میکردم که نفسی تازه کرد وادامه داد

هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی کردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،

آهو میداند که باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،

شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، که میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..

مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو،

مهم اینست که با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن کنی ..

به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به،

که چین از چروک پیشانیش باز کرد و با نگاهی به من اضافه کرد :

زلال باش …. ،‌ زلال باش …. ،

فرقی نمی کند که گودال کوچک آبی باشی ، یا دریای بیکران ،

زلال که باشی ، آسمان در تو پیداست

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 21 دی 1391 11:06 ق.ظ

. . . .

دوشنبه 22 آبان 1391 08:21 ب.ظ

نویسنده : ماهدخت . . .

 

خدا یا کفر نمی گویم!

 

پریشانم

 

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

 

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

 

خداوندا!

 

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

 

لباس فقر پوشی

 

غرورت را برای ‌تکه نانی

 

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

 

و شب آهسته و خسته

 

تهی‌ دست و زبان بسته

 

به سوی ‌خانه باز آیی

 

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

 

می‌گویی؟!

 

خداوندا!

 

اگر در روز گرما خیز تابستان

 

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

 

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

 

و قدری آن طرف‌تر

 

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

 

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

 

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

 

نمی‌گویی؟!

 

خداوندا!

 

اگر روزی‌ بشر گردی‌

 

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

 

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

 

خداوندا تو مسئولی

 

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

 

در این دنیا چه دشوار است

 

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!

 

دکتر شریعتی




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 22 آبان 1391 08:23 ب.ظ

شعری زیبا از سهراب سپهری در وصف زندگی

دوشنبه 3 مهر 1391 05:59 ب.ظ

نویسنده : ماهدخت . . .

 

 

شعری زیبا از سهراب سپهری در وصف زندگی

شب آرامی بود


می روم در ایوان، تا بپرسم از خود


زندگی یعنی چه؟


... مادرم سینی چایی در دست


گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من


خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا


لب پاشویه نشست


پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد


شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین


:با خودم می گفتم


زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست


زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست


رود دنیا جاریست


زندگی ، آبتنی کردن در این رود است


وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم


دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟


هیچ!!!


زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند


شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری


شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت


زندگی درک همین اکنون است


زندگی شوق رسیدن به همان


فردایی است، که نخواهد آمد


تو نه در دیروزی، و نه در فردایی


ظرف امروز، پر از بودن توست


شاید این خنده که امروز، دریغش کردی


آخرین فرصت همراهی با، امید است


زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک


به جا می ماند


زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ


زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود


زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر


زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ


زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق


زندگی، فهم نفهمیدن هاست


زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود


تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست


آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست


فرصت بازی این پنجره را دریابیم


در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم


پرده از ساحت دل برگیریم


رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم


زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است


وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست


زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند


چای مادر، که مرا گرم نمود


نان خواهر، که به ماهی ها داد


زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم


زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت


زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست


لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست


من دلم می خواهد


قدر این خاطره را دریابیم.



سهراب سپهری




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 21 دی 1391 11:04 ق.ظ

سخن های خدا با ما ....

جمعه 17 شهریور 1391 12:34 ق.ظ

نویسنده : ماهدخت . . .

اگر می خواهید مخاطبان به سوی شما جذب شوند، ابتدا به خودتان بپردازید! روح خشک و سنگین و بی لطافت، هیچ گاه در امر تربیت موفق نمی شود . مهربانی، دلسوزی و رقت قلب را در خود بپرورید تا مردم بی آن که شما متوجه شوید، در اطراف شما جمع گردند. آل عمران آیه ۱۵۹

 

بندگان رحمان‏ (خاص خداوند) ،كسانى هستند كه با آرامش و بى‏تكبّر بر زمین راه مى‏روند؛وهنگامى كه جاهلان آنها را مخاطب سازند (و سخنان نابخردانه گویند)، به آنها سلام مى‏گویند (و با بى‏اعتنایى و بزرگوارى مى‏گذرند)؛ فرقان آیه ۶۳

 

ما آیات (خود) را برای شما بیان كردیم شاید اندیشه كنید... حدید آیه ۱۷




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 15 آبان 1391 11:02 ق.ظ

یک نفر باید مرا پیدا کند . . . .

دوشنبه 23 مرداد 1391 04:57 ب.ظ

نویسنده : ماهدخت . . .

من تو را ای عشق از کف داده ام !...

 هم خودم را هم تو را گم کرده ام!

 آن من عاشق من دیوانه را

من نمی دانم کجا گم کرده ام

 من نشانی های خود را می دهم...

 یک نفر باید مرا پیدا کند

 یک نفر باید که با طوفان عشق

 برکه ای خشکیده را دریا کند...

من نشانی های خود را می دهم

یک نفر باید که با افسون عشق

ره بسوی قلب تنهایم برد

یک نفر باید بیاید عاقبت

برکه خشکیده را دریا کند




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 21 دی 1391 11:24 ق.ظ

. . . . . . سکوت طلاســـــــــــــــــــــــــــــت

سه شنبه 10 مرداد 1391 02:04 ق.ظ

نویسنده : ماهدخت . . .

وقتی خواستن ها بوی شهوت میدهند
وقتی بودن ها طعم نیاز دارند
وقتی تنهایی ها بی هیچ یادی از یار با هر کسی پر میشود
وقتی نگاه ها هرزه به هر سو روانه میشود
وقتی غریزه احساس را پوشش میدهد
وقتی انسان بودن آرزویی دست نیافتنی میشود
دیگر نمی خواهمت
نه تو را و نه هیچ کس دیگر را . . .
.
.
.
کاش مردان حرمت مرد بودنشان را بدانند
و زنان شوکت زن بودنشان را؛
کاش مردان همیشه مرد باشند
و زنان همیشه زن!
آنگاه هر روز نه روز “زن”،
نه روز “مرد” بلکه روز “انسان” است…
.
.
.
عمریستــ خـ‗__‗ــودم را به خریتـــــــ زده ام ….
دلــم برای آن روی سگــ‗__‗ـــم تنگــــــــ شده…
.
.
.

.
.
.
گاهی اوقات باید بگذری و بگذاری و بروی ….
وقتی می مانی و تحمل می کنی ، از خودت یک احمق می سازی
.
.
.
صبر کن سهراب ! قایقت جا دارد؟
آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند …
وای سهراب کجایی آخر ؟ … زخم ها بر دل عاشق کردن ، خون به چشمان شقایق کردند…
ای سهراب کجایی که ببینی حالا دل خوش سیری چند ؟
صبــــــــ ـــــــــر کن سهــــــــ ـــــــراب …!
قایقت جا دارد؟ من را نیز با خود ببر ، اینجا عاشقی بین مردم مرده است . . .
.
.
.
چقدرسخت است،خندان نگه داشتن لب ها در زمان گریستن قلبها . . .
.
.
.
خداوندا
از بچگی به من آموختندهمه را دوست بدارم
حال که بزرگ شده ام
و
کسی را دوست می دارم
می گویند:
فراموشش کن
.
.
.

پیروزی یعنی :

توانایی رفتن از یک شکست به شکست دیگر

بدون از دست دادن اشتیاق . . .
.
.
.
-چه تلخ و غم انگیز است سرنوشت کسی که طبیعت نمی تواند سرش کلاه بگذارد… این سرزمین را

با عقل مصلحت اندیش ساخته اند. پس باید با عقل مصلحت اندیش در آن زیست. و چاره ایی دیگر پیدا نیست

و من «چنین کردم» اما «چنین نبودم» و این دوگانگی مرا همواره دو نیمه می کرد...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

به تماشا سوگند و . . . .

پنجشنبه 22 تیر 1391 06:36 ب.ظ

نویسنده : ماهدخت . . .

به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پروازکبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است

حرف هایم ،مثل یک تکه چمن روشن بود.

من به آنان گفتم:

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشاید به رفتار شمامی تابد

و به آنان گفتم:سنگ آرایش کوهستان نیست

همچنان که فلز ،زیوری نیست به اندام کلنگ

در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند

پی گوهر باشید

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید

و من آنان را به صدای قدم پیک بشارت دادم

و به نزدیکی روز،و به افزایش رنگ

به طنین گل سرخ،پشت پرچین سخن های درشت

و به انان گفتم:

هر که در حافظه چوب ببیند باغی صورتش در

 وزش بیشه شور بادی خواهند ماند

هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود

آنکه نور از سرانگشت زمان برچیند

می گشاید گره پنجره ها را با آه

 

زیر بیدی بودیم

برگی از شاخه بالای سرم چیدم،گفتم:

چشم باز کنید ،آیتی بهتر از این می خواهید؟؟

می شنیدم که بهم می گفتند:

سحر می داند،سحر!

سر هر کوهی رسولی دیدند

ابر انکار به دوش آوردند

باد را نازل کردیم

تا کلاه از سرشان بردارد

خانه هاش پر داوودی بود

چشمشان را بستیم

دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش

جیبشان را پر عادت کردیم

خوابشان را به صدای سفر آیینه ها آشفتیم




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 22 تیر 1391 06:41 ب.ظ

پادشاه و وزیــــــــــــــــــــــــــــــز . . . .

یکشنبه 28 خرداد 1391 10:40 ب.ظ

نویسنده : ماهدخت . . .

سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی میکرد که وزیری داشت .

وزیر همواره میگفت: هر اتفاقی که رخ میدهد به صلاح ماست .

روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید،وزیر که در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست !

پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده خاطر  شد و دستور زندانی کردن وزیر را داد…

چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شکار به نزدیکی جنگلی رفتند. پادشاه در حالی که مشغول اسب سواری بود راه را گم کرد و وارد جنگل انبوهی شد و از ملازمان خود دور افتاد،در حالی که پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سکونت قبیلهای رسیدکه مردم آن در حال تدارک مراسم قربانی برای خدایانشان بودند،

  زمانی که مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور کردند وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست !!!

آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بکشند،

  اما ناگهان یکی از مردان قبیله فریاد کشید : چگونه میتوانید این مرد را برای قربانی  کردن انتخاب کنید در حالی که وی بدنی ناقص دارد، به انگشت او نگاه کنید !!!

  به همین دلیل وی را قربانی نکردند و آزاد شد .

  پادشاه که به قصر رسید وزیر را فراخواند و گفت:اکنون فهمیدم منظور تو از اینکه میگفتی هر چه رخ میدهد به صلاح شماست چه  بوده زیرا بریده شدن انگشتم موجب شد زندگیام نجات یابد اما در مورد تو چی؟ تو به زندان افتادی این امر چه خیر و صلاحی برای تو داشت؟!!

  وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز مگر نمیبینید،اگر من به زندان نمیافتادم مانند همیشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زمانی که شما را قربانی نکردند مردم قبیله مرا برای قربانی کردن انتخاب میکردند،

  بنابراین میبینید که حبس شدن نیز برای من مفید بود !!!

ایمان قوی داشته باشید و بدانید هر چه رخ میدهد خواست خداوند است

تصمیمات خداوند از قدرت درک ما خارج است اما همیشه به سود ما می باشد.

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 21 دی 1391 11:25 ق.ظ

ماه من ، غصه چرا . . . !!

یکشنبه 21 خرداد 1391 03:48 ب.ظ

نویسنده : ماهدخت . . .
ماه من ، غصه چرا ؟؟؟

آسمان را بنگر ،که هنوز ، بعد صد ها شب و روز ، مثل آن روز نخست

گرم و آبی و پر از مهر ،به ما می خندد

یا زمینی را که دلش ؛از سردی سرمای خزان

نه شکست و نه گرفت

بلکه از عاطفه لبریز شد و

نفسی از سر امید کشید

و در آغاز بهار ،دشتی از یاس سپید

زیر پاهامان ریخت ،

تا بگوید که هنوز ،پر امنیت احساس خداست

ماه من غصه چرا ؟؟

تو مرا داری و من

هر شب و روز

آرزویم ،همه خوشبختی توست

ماه من ،دل به غم دادن و از نا امیدی سخن ها گفتن

کار آنهایی نیست ،که خدا را دارند

ماه من ! غم و اندوه ،اگر هم روزی ،مثل باران بارید

یا دل شیشه ایت ،از لب پنجره ی عشق ،زمین خورد و شکست

با نگاهت به خدا ،چتر شادی وا کن

و بگو با دل خود ،که خدا هست ،خدا هست !

او همانی است که در تارترین لحظه ی شب

راه نورانی امید ،نشانم میداد...

او همانی است که هر لحظه ،دلش می خواهد ، همه ی زندگی ام

غرق شادی باشد...

ماه من !

غصه اگر هست بگو تا باشد !!!

معنی خوشبختی

بودن اندوه است !....!

این همه غم و غصه ،این همه شادی و شور

چه بخواهی و چه نه ،میوه ی یک باغند !

همه را با هم با عشق بچین ...

ولی از یاد مبر

پشته هر کوه بلند،سبزه زاری است پر از یاد خدا ..




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -



تعداد کل صفحات : 2 1 2