تبلیغات
بگذار حرف بزنم... - امروز بسیار متاثر شدم...
به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد

امروز بسیار متاثر شدم...

جمعه 3 مرداد 1393 01:37 ب.ظ

نویسنده : ماهدخت . . .
نگران نباش خداوند صدای پر درد تو را می شنود



گریه پر درد تو را می بیند



ای کاش آنجا بودم
قلبم دارد می پوسد ای کاش می توانستم با انگشتانم اشک چشمانت را پاک کنم ای کاش می توانستم دنیا را فقط برای آرامش تو نگه دارم...



ای کاش می توانستم کاری کنم که احساس امنیت کنی.. من این زندگی سرشار از لذت و تفریح و خوش گدرانی را نمی خواهم من آرامش تو را می خواهم و با آرامش تو به من خوش می گذرد ، ای کودک تنها و افسرده فلسطینی ، خدای تو بزرگ است و عادل
آن عادل بزرگوار تمام اجر و پاداش های عالم را به تو می دهد و تمام دردها و رنج ها را به دشمن تو...



ای مادر پاک و عزیز من مادر نیستم ولی درد تو را می دانم، می فهمم ، وحشتناک است حتی بک لحظه بجای تو بودن دردناک است تو خیلی بزرگی که می بینی و می کشی و پایدار و با غیرت می مانی و دفاع می کنی... پایدار باش ما هستیم.. اینبار خواب نمی مانم از خواب بر می خیزم و به فریاد دردناکت می رسم...
من را ببخش
توانم قلمم هست و قلمم همه توان من است..
برایت یک کار کوچک با عشقی بزرگ انجام می دهم دیگر خواب نمی مانم... ای مظلوم خدا نترس
خدای من خدای تو هم هست ، خدا در این مصیبت بزرگ با توست غمگین نباش..



ای زیبا تو چه گناهی کردی.. که بجای بازی با همسالانت و خندیدنت از ته دل اینگونه باید با احساس نا امنی و ترس و حس تنفر از دنیایی چنین خشن اشک بریزی...
من را ببخش دیگر خواب نمی مانم..
دیگر خواب نمی مانم برایت کاری می کنم که بخندی و به دنیا اعتماد کنی.. دوباره متولد شوی
در دنیایی بی کینه و پر از احساس امنیت..



زیبا ، همه ی خانم های عالم با ماندن در کنار پنجره و رفتن باد در لابه لای موهایشان زیبا می شوند و دیدنی..
تو اما با روح پریشانت و موهایی افشان و خاکی زیبا می شوی.. دردت آنقدر سنگین است و بزرگ است که باید مردی پیدا شود که یار درد را از روی دوش خمیده ات آزاد کند..
تو تنهایی به ظاهر اما نه در باطن ...
خدا با توست.. خدای عزیز دارد صورتت را نوازش میکند پیشانی ات را می بوسد.. و می گوید بلاخره پایان شب سیه سپیداست... بخند... این ظالمان فقط جسمت را آزار می دهند.. نمی توانند روحت را از بین ببرند تو جاودانه می شوی در فکرها.. در اسطوره ها... تو می مانی و انان از بین می روند.. خدای تو بی نهابت است.. به آن بی نهایت اعتماد و توکل کن...



کاش می توانستم کاری برای نجاتت کنم ، چه کنم؟ زوری ندارم جز اشک و یک قلم صادق.. من برایت هیچ کاری نتوانم کرد.. من را ببخش دیگر خواب نمی مانم.. نمی دانم شاید لایق حق طلبی نبودم.. اما نا امید نمی شوم
نومیدوار اینجا برایت می نویسم که چقدر آزادیت و خوشحالیت و دیدن خنده ات زیباست.. می نویسم که چقدر آرزوی این را دارم که بیایم و بجای نو تیر بخورم... بجای تو برای تو بجنگم..



فریاد بزن ... اگر بدانی چقدر خواب بعضی از انسان ها سنگین است... این کودک معصوم در دستانت چقدر غمگین است.. ای کاش می توانست چون دیگر کودکان سرتاسر جهان آزاد باشد و بخندد و دنیا را جایی نبیند پر از جنگ و پر از آشوب و پر از درد از دست دادن... تو ای کودک بی نام و نشان گناهت چیست که بسوزی؟؟ و من چقدر بی رحمانه خواب ماندم و برای تو بر نخواستم..
من را ببخش.. غافل بودم غفلت کردم.. اما برایت با قلمم می نویسم همه قدرتم همین است.. با عشقی بزرگ کاری کوچک انجام دادن...



آخ خیلی دردناک است .. اشک امانم را بریده است.. بغض در گلویم چنگ می اندازد و چشمانم بی صدا اشکهایم را جاری میسازد..



روح تو جاودانه است.. تو هرگز نمی میری..!!



اشکهایت را می بوسم.. این را بدان هر زخم بر اندام نحیف و بی جانت ، آتشی است بر جان من... قلمم قدرت من است پس برایت می نویسم.. دردهایت را خدا مرهم می گذارد.. غصه نخور روزی تو می خندی و تمام دشمنانت می گریند..



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 3 مرداد 1393 02:18 ب.ظ